ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنم جان در روزهای آخر اردیبهشت 91 در 11 ماهگی

سلام به گل دخترم و همه دوستان وبلاگیمون اول از همه بگم ترنم مامی امتحانم خوب شد هــــــــــــــــــــــــــــورا ,اون هم با اینکه خیلی , نتونستم بخونم ولی به خاطر دعای ترنم جون و خاله سارا جون خوب شد. دختر قشنگم دیروز من 2 ساعتی کار داشتم و شما رفتی پیش عمو محسن و شنیدم کلی هم بهت خوش گذشته بود و امروز هم من که رفتم امتحان بدم با بابایی رفتید اداره بابا , اونجا هم شنیدم کلی خوش گذروندی با خاله فرزانه و عمو محسن و بقیه همکارای بابایی . امشب رفته بودیم رستوران دریایی عمواکبر که شما بشقاب برنج و کشیدی و شروع کردی به خوردن .عکس گرفتم در اولین فرصت برات میگذارمش.این هم یک چندتایی عکس برای یادگاری:   ترنم در حال هندوانه خ...
1 خرداد 1391

ترنم و پدر جون

ترنم قشنگم   گفته بودم که پدر جون دارن می یان پیش ما ,دو روز قبل یعنی پنجشنبه اومدن و متاسفانه کار براشون پیش اومد و مجبور شدن خیلی زود برن و امروز ظهر با هم رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه ,کلی هم با شما بازی کردن و دوتایی خوش گذروندید,ناراحت نباش زودی بازم می یان. مامانی هم فردا امتحان داره که هیچی هم بلد نیست, دعا کن خراب نکنم عسلم.نتیجش و حتما برات مینویسم . از وقتی اومدیم خونه ,یعنی از صبح که بیدار شدی کلی بهونه گیری کردی و همش چسبیدی به من حتی 1 ثانیه هم نتونستم زمین بگذارمت عشقم ,و الان هم روی پاهام خوابیدی .نمیدونم چرا اینطوری شدی .یک کمی این وابستگیت داره نگرانم می کنه.راستی هفته پیش با همدیگه رفتیم مهد کودک  خو...
30 ارديبهشت 1391

هفته اخر اردیبهشت 91 با ترنم خانم

سلام باز هم اومدم   وای که ترنم نمیدونی چی شدی ,خوردنی و حسابی شیطون , دیشب دوباره از 12 تا 2 خوابیدی بعد بیدار شدی تا 8 صبح که بابایی می خواستن برن سر کار , دیگه من که داشتم از خستگی می مردم البته از 2 تا 6 صبح یکبند روی پاهام بودی به امید اینکه بخوابی ولی تا می گذاشتمت توی تختت می زدی زیر گریه , خلاصه ساعت 6 دیگه تسلیمت شدم و شروع کردی به بازی اینقدر کارهای بامزه می کردی که یادمون رفته بود ساعت چنده , تا بابایی می خواستن بخوابن شما می رفتی همون بوس های نازت رو روی گونه هاشون می کاشتی بابایی هم بنده خدا بی خیال خواب میشدن چنان شاد و شنگول بودی که نگو , ولی متاسفانه من شدیدا کلیه درد داشتم و نتونستم ازت عکس بگیرم هر چند ...
28 ارديبهشت 1391

هفته آخر اردیبهشت ماه

دختر نازم این هفته پنجشنبه با عمو محسن اینها رفتیم رستوران کوه نور که البته من و بابایی که اصلا نفهمیدیم چی خوردیم از بس که شما شیطنت کردی و می خواستی همه جا رو به هم بریزی .و جمعه هم باز با عمو محسن اینها رفتیم ظهر شاندیز صفدری که باز هم کلی آتیش سوزوندی با امیر علی یک کم هم سرما خورده هستید هر دوتاییتون بعد هم تا آخر شب خونه عمو محسن بودیم و چون فردا روز مادر بود بابایی  غیر از کادوی خودشون , از طرف شما هم برای من یک وقت ماساژ  تو هتل داریوش گرفته بودن که واقعا هم بهش احتیاج داشتم و رفتم و کلی حال کردم دست شما و بابایی هر دو درد نکنه عزیزای من دوستتون دارم   . ...
24 ارديبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

دختر قشنگم سلام من باز هم اومدم ,آخرین بار نوشتم که فکر کنم سرما خوردی که متاسفانه درست بود و یک کمی سرما خوردی و نا ارومی می کنی ولی عیبی نداره نازنینم قوی تر میشی ,عشقم سعی می کنم حتی اگه شده هفته ایی 1 بار بیام و در باره کل هفته ات برات بنویسم. این هفته 3 روز اولش هر شب با عمو محسن ,پسرشون امیر علی و خاله ماعده رفتیم بیرون ,اغلب میریم حافظیه و اونجا کباب درست می کنیم ,که خیلی هم شما دوست داری ,ولی این هفته یک شب رفتیم فست فود (ایرانویچ )و 1 شب هم خاله ماعده ساندویچ درست کرده بودن که رفتیم حافظیه و یک روز هم کباب درست کردیم همون حافظیه که عمو مهدی هم از فرودگاه اومدن و به ما مولحق شدن راستی عمو مهدی نامزد کرده .بعدش هم که شما سرما خورد...
21 ارديبهشت 1391
1